(◐.̃◐)بیا تو اینجا پاتوق رفقای باحاله
every body repeat!!!
 

http://s2.picofile.com/file/7144315478/dokhmale_sharor_2.gif


 دوشنبه دوازدهم دی 1390 | 12:44  | به دستان توانمند شرور |  

یاهاها سلام

اینجانب مدتی اعصاب مصاب نداشتم

ینی بیشتر از همیشه نداشتم!!!

Lack of asab!!!!!

اینطوریا

اینطوری بودیم که اسی ( استاد فیزیکمون!!) و متی( استاد دیفمون)

گفتن پاشو برو سفر تو حالت خرابه

حالا من میگم اسی فک نکنین مسنه ها!!

اتفاقا خیلیم جوونه ولی از دست من پیر شده :))) الان دیگه رو به موته

از بس ۲۴ ساعت تو کلاس قبل کلاس بعد کلاس واتساپ وایبر اینا ازش سوال میپرسم

مثلا یه نومونه از کچل کردنا ای بود که جمعه کلاس گذاشته بود

بنده هم بعد ازمون تشریف بردم اونجا دیدم ای دل غافل جا هستو استاد نیس

سریع زنگیدم بهش

_الو سلام استاد ... هستم :\

_سلام بفرمایید

_ مگه ساعت ۱۲:۳۰ کلاس نذاشته بودین

_ چرا

_خب چرا نیومدین

_چون هنوز نیم نشده

_ چرا شده -_-

_ شما ساعتو نگاه کن سه دقیقه مونده

_ ینی سه دقیقه دیگه اینجایین

_اره منظورتون چیه؟!!!!

_هیچی فک کردم کنسل شده

_والا تو راهم

_:) باشه خب خدافظ

بنده بطور دقیق ساعت گرفتم هشت دقیقه دیر کرد

به محض ورود : 

_ سلام هشت دقیقه دیر کردید!!! -_-

خولاصه کلاسمونم گذشت اخر کلاس واس ساعت کلاس بعدی مشکل داشتیم

هی اسی میگف ۱۱:۳۰ بچه ها میگفتن ازمون دارن ۴۵ میرسن

یه نگا به من کرد گف عب نداره من که هشت دقیقه تاخیر دارم تقریبا با هم میرسیم

منو میگی ^_^ با مرضی کلی خندیدیم. 

حالا بذگریم

مام دو روزی رفتیم بوشهر لب دریا کیفیدیم 

بعدم واس خاطر دانشگاه اجیم رفتیم یزد خراب شده :\

حالم از این شهر بهم میخوره به دو دلیل

یک اینکه از بس رفتم از سر اجبار و غیر اجبار دیگه ععععققق

دوما فضا و فرهنگ مردمش خیلی بستس

تقریبا عین ۲۰ سال پیش شیرازه... اینطوری

و تموم ماجراها از اینجا شد

اولا اینکه اولندش خبری نبود

اما اخر شب وقتی برف گرفت منو پسر عمومو دختر عموم رفتیم بازی

البته من عممو هم خلاف میلش تو بازی راه دادم :))

ینی یه گوله برف ورداشتم رفتم تو خونه کوبوندم تو کمرش خخخخخ 

اصن از عید خوشم نمیاد -_-

چون شهرمون شلوغ میشه شیر تو شیر میشه خفناک

البته من که اتمام حجتمو کردم نه کسی میاد نه ما میریم :))) تموم ششششددد 

یه چن وقته رو مخ بابام کار میکنم ماشین عوض کنه -_- 

من سفر با ماشین جدید میرم عوض نکرد اصن سفر داخلی نمیرم :)) تهدید خوبی در نظر گرفتم

خب دیگه فعلا بریم فکر نون باشیم که خربزه .... یادم نمیاد!!!

( من چقد چهرم عوض شده!!! ربطی نداشا از ذهنم گذشت)

خدافس

پ.ن

ادمهایی هستند که دلبری نمیکنند

چیزی نمی گویند که ذوق کنی

ادمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند اما عاشقشان میشوی

ناخواسته دلت برایشان می رود

این ادمها فقط راست می گویند

راست می گویند با چاشنی مهر

لبخند می زنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند

لبخند می زنند چون لبخند جزئی از وجودشان است

لبخندشان مصنوعی و اجباری نیست

اینها ساده اند

حرف زدنشان

راه رفتنشان

نگاهشان

ادعا ندارند، بی الایشند،  پاک و مهربان

و چقدر دوست داشتنی اند این ادم های خاص بی نشانه!!!

( چقد این خصوصیات واسم اشناس!)

ٔ..........................................................................

 موفقیت یک شبه اتفاق نمی افتد

در واقع یک موفقیت پایدار به کار ، تلاش و زمان بسیاری نیاز دارد

درک خود را متوقف نکنید و با چالش های بین راه هرگز مأیوس نشوید

 

 چهارشنبه ششم اسفند 1393 | 14:35  | به دستان توانمند شرور |  

سلام دوستان

هرچند ما ولتناینمونو پنج شنبه گرفتیم چون قرار بود خواهرم جمعه بره 

ولی نرفت 

اما ولنتاین امروز با بارون

با اهنگ فرانسوی hier encore محشره محشر

اما یکم دلم گرفته

هروقت بارون میاد و تو خونم همینطوری میشم

باید برم زیر بارون راه برم خیس بشم تا خوب بشم

خوب میشم ایشالا :))

راسی کادوهای ولنتاینم 

یه نیم ست نقره گیرم اومد مخصوص شغل ایندم! ینی کلید سل و نت چنگ بود 

خیلی خوشششکله و خیلیم برام باارزشه چون شخص ایکس بهم داد

یه مک استایلر هم از اجیم گرفتم

به اجیمم یه دستبند دادم که خیلی وقت بود میخواست سفارشش بده ولی من پیش دستی کردم

به شخص ایکسم یه ست کامل چرم دادم :)

همین

هپی ولنتاین

این اهنگو حتما گوش کنید (اصلیشو) معنیشم بخونید عالیه

منو که خیلی متحول کرد

فعلا

 

 شنبه بیست و پنجم بهمن 1393 | 17:41  | به دستان توانمند شرور |  

از شیمی متنفرم -_-

 جمعه هفدهم بهمن 1393 | 23:3  | به دستان توانمند شرور |

ساعت گذاشتم ۶ صبح بیدار شم

بعد یه نیگا کردم دیدم زوده

خوابیدم چه خوابیدنی -_-

اصلا عجیب بود واسه اولین بار تو‌خواب بشدت استرس داشتم

تا حدی که از خواب پریدم 

اخر سر ۷:۳۰ بیدار شدم

خدا بخواد این چهار ماه هم زودتر بگذره بره دیگه غمی ندارم

بزنم برم سففففرررر تا اخر تابستون! عجب تابستونی بشه

خیلی حال میده

دقیقا از ۱ تیر رو برنامه ریختم تا هفته ی دوم شهریور :)

البته باید یه استراحت مالی به بابام بدم ولی هرچی فکرش میکنم خودم که آدم پول جمع کردن نیستم :)

یا واسه خودم خرید میکنم یا واسه بقیه کادو میخرم اینه که تا تابستون نمیکشه

ازززز بسسسس دست و دلبازم :)) چیه؟ خب هستم دیه

پس استراحت مالی بابامو موکول میکنیم به بعد تابستون -_-

فقط تموم شه.... نه راستی خوب تموم شه

اصلا به دلم افتاده این تابستون همه چی درست میشه

ایشالا که همینطوره

غر نوشت:

من با کل رستورانای شیراز مشکل دارم

منوهاشون کامل نیست :\

 دریایی دارن سنتی ندارن

کباب دارن فرنگی ندارن

ایتالیایی دارن فرانسوی ندارن

ای بابا!

 پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 | 9:26  | به دستان توانمند شرور |  

وای شد یه سال!

ولنتاین نزدیک است :)

پارسال که هیچی نخریده بودم ولی کادو گیرم اومد انقد خجالت کشیدم -_-

اما عوضش امسال به طور جانانه ای جبران محبتای عزیزای زندگیمو میکنم

وااااای ازمون عصری عاااااالی بود ینی :))

سه ساعت تا استاد برسه بی وقفه داشتیم میخندیدیم

عزیزان رشته ی ریاضی در جریان بهینه سازی و اهنگ تغییر هستند!

یکی از بهترین ازمونای عمرم بود!  به قول یکی از دوستان اصن وضی!

بهمن که تمومه... اسفند...

اخ اخ تولدم هست!

کلا ماها ۵ماه متوالی باید کادو بدیم -_- سختهههه

همین که فکر کنی وای چی بگیرما سخته

اخریش و کمرشکن ترینشم میشه خودم :)

امروزم روحیه یکیو‌ از سقوط نجات دادم

خدایا قربونت اینم بزن به حسابمون :)

الان یهویی همینجوری دلم میخواد بگم شکرت ممنونتم

واقعا پاداش کدوم کارم بود؟ یعنی واقعا ممنونتم عاشششقتم

خودت خوب میدونی این نمیتونه یه اتفاق عادی باشه

این یه پاداش بزرگه واسه من! امشب واسه هزارمین بار به این نتیجه رسیدم

مرسی مرسی 

 سه شنبه چهاردهم بهمن 1393 | 22:21  | به دستان توانمند شرور |  

هنوز خواهر به خوبی خودم ندیدم -_-

چیه؟ خب خیلی خوبم!

دلم واسه آموزشگاه تنگ شده!

میخوام برررررممممممم

حالا این هفته یا هفته ی دیگه یه سر میزنم

وای چقد خوب شد شماره هام عوض شد

گوشیم نفس کشید :)

حوصله حرف زدن ندارم

به قول شخص ایکس دچار اختلال روانی که بودم بدتر شدم 

البته اون همیشه از این لطفا به من خیلی داشته :)

یه چند وقته نمیدونم چرا حس میکنم فیسم عوض شده

حتی نسبت به تابستون! ینی در این حد!

تا بیشتر به حقیقت حرف شخص ایکس پی نبردین ( بیخود میکنین -_- ) من برم

نه اینم بگم بعد میرم

چن وقت پیش بود رفتم دکتر

چن وقت بود کم خونیم حاد شده بود ضعف و اصن وضی حالم خیلی بد بود

بعد خب کم خونی رو اعصابم اثر میذاره

دکتره گفت مطمئنی عامل اصلیش اعصابت نیس؟

ینی اینم فهمید -_-

هیچی دیگه مدتیه منو بستن به امپول و قرص

الان بهترما خوبم بخدا :))))

همین هو ع نایس دریم

 دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 | 0:30  | به دستان توانمند شرور |  

چرا هیشکی منو دوس نداره ؟ :(

خب کمبود محبت گرفتم

هیشکی نمیاد

هیشکی سراغمو نمیگیره

هیشکی منو یادش نیس

:(((

 سه شنبه هفتم بهمن 1393 | 23:40  | به دستان توانمند شرور |  

ع سلام دوباره

همیجوری دلم میخواس اینم بنویسم

دیروز که رفتم کلاس برای صحبت پیرامون اینکه من نمیخوام کلاس بیام ینی میخوام هروخ خواسم بیام که فشار روم نباشه

نه اینکه فک کنید خدای نکرده ساز زدنا نه!

اقا این استاد مام که تازه از ترکیه اومده بود یک تیریپی زده بود توووپ

واس اولین بار تو عمرش خوشتیپ شده بود!!!

خلاصه اینهمه گفتیمو گفتیم دقیقا تو اوج حرفامون یه تیکه بهمون پروند با خاک کوچه یکسان شدیم!!

داشتم با حرارت میگفتم : اره استا الان یکم شرایطم بهم ریخته

ولی حتما از تابستون درست میشه من عاشق سازمم ولش نمیکنم

حتی میخوام تابستون یه ساز دیگه هم شروع کنم

یهو گفت: نهههه بابا!!!!!جون من؟!!!!!!

من : 0_0!!! استاد چرا مسخره میکنی خب :-(

اون: هههههه

من : :|

کلا دیگه سکوت کردم. ینی شرایط ایجاب میکرد دیگه فک نزنم 

اخرشم گفت باشه هروق خواسی بیا یه مدت هتله

کلا زورم میرسه هرکاری دلم میخواد میکنم :))

فعلا خدافس

 پنجشنبه دوم بهمن 1393 | 16:2  | به دستان توانمند شرور |  

های فرندز

امشب میخوام یکم دردودل کنم بعد بخوابم

از اونجایی که استارت هفتم اصلا خوب نبود

ینی با روحیه ی داغون هفته رو شروع کردم

کلا کسی کاری به کارم نداره 

اما تو این شرایط فهمیدم

شادی واقعی یعنی

وقتی یهو میزنی زیر گریه

اونم با صدای بلند نه یه گریه ی معمولی

ترکیدن یه بغض که معلومه خیلی کهنه ست

یکی باشه که بغلت کنه ارومت کنه بگه دیگه بخاطر هیچی گریه نکن

یا شبا که هنوز چراغ اتاقت روشنه 

سرتو تکیه دادی به بالای تخت و داری کتاب میخونی

یکی در اتاقتو باز کنه بهت لبخند بزنه بگه بچه ساعت دوازدهه چه جونی داری بگیر بخواب

راستی بالاخره فوقع ما وقع!...

ینی یه غیر ممکنی ممکن شد

با صلاح دید همون شخص ایکس جونم فعلا گیتار تعطیل

نمیرم... 

حالا همه ی اینارو گفتما یه چیز بالاترم هست که دیگه اوج شادیه

در حد مرگ! ( چقد پراکنده گویی کردم!)

اینه که یه نفر علاوه بر اینکه ارومت کنه چون نمیتونه ناراحتیتو ببینه

همه کار بکنه تا دیگه به اون حد ناراحت نشی.

اینم تو زندگی من از دو نفر بر میاد

یکیش شخص ایکس. یکیش حالاحالاها قرار نیست بیاد :))

تموم شد

شب بخیر خدافس شما 

 شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 23:47  | به دستان توانمند شرور |