تبليغاتX
(◐.̃◐)بیا تو اینجا پاتوق رفقای باحاله


(◐.̃◐)بیا تو اینجا پاتوق رفقای باحاله

عزیز چقدر زر میزنی!

http://s2.picofile.com/file/7144315478/dokhmale_sharor_2.gif

http://up.patoghu.com/images/crfm021sypgokg0jvzsg.gifدین دین دینhttp://up.patoghu.com/images/crfm021sypgokg0jvzsg.gif

http://up.patoghu.com/images/buute26miey2ouc7n1yu.gifمراجعه کنندگان محترم توجه فرمایید..http://up.patoghu.com/images/buute26miey2ouc7n1yu.gif

این پست ثابت است و برای خواندن تمامی چرت و پرتای ما

به آپ های پایین تر مراجعه فرمایید

با تشکر.

دین دین دین
سامولیکم.
من کیم؟یکی
تو کی هستی؟ خودت
خو بسه دیگه زیادی آشنا شدیم!

خو محض اطلاعت پروفایلم خیلی خیلی فعاله

واس تبادل لینک لوگومو بذار تو وبت بسه!

ایناهاشش بابا یکم برو پایین میبینیش!

چشات مسواک میخوادا!

نظرای این آپ دیگه بستس گیج نزنی!!

در هر صورت خوش اومدی( محض خوشالیت بودا!)

خو من بر عکس بقیه تو ست قابت فک نمیزنم!)دیآ آخر دروغ(

حالا برو حالشو ببر...

(اهم...اهم...وب قبلی من فیلترینگ شد:دی

خب جونم برات بگه...

یکی بود یکی نبود...

روزی روزگاری...)

این داستان ادامه ها دارد :دی

و در آخر:

bring love heartخودمو عشق اسسسسسسسسسسست bring love heart

دوشنبه دوازدهم دی 1390| 12:44 |به دستان توانمند شرور| |

قرار نيست هميشه شاد بنويسم

الانم ميخوام برا دل خودم بنويسم

اصلا شايد فضاي وبو عوض كردم

كه هم بتونم از شاديام بنويسم هم از ناراحتيام

آخه گاهي اوقات آدم ديگه تحمل نداره فقط شادياشو با بقيه تقسيم كنه

منم مثل همه ي آدمام

الانم اومدم برا دل خودم بنويسم

هركي حال و حوصله ي خوندن نداره مجبور نيست بخونه

حالم خيلي گرفته س....

كاش لااقل ...

همش سه نقطه....افكارمم همينطوري گنگه...

دلم برا دوسيام تنگ شده...

هرچند كم پشت سرم حرف نزدن... كم تهمت نزدن... كم حسودي نكردن....همون اكيپ خودمونا!

ولي بازم دوسشون دارم...

عادت دارم خوبي كنم و بهم بدي كنن

باور كن!

2هفته مونده به تعطيليا آيدا نشست همه چيو برام گفت

گفت مريم اينا همش دارن حفظ ظاهر ميكنن

تو روت ميخندن پشت سرت كلي حرف ميزنن

چه چيزايي گفت...

اولش دلم سوخت...

نه براي خودم... من عادتمه....خوبي ميكنم

براي اونا كه انقدر ذاتشون خرابه

ولي يه سال مدت كمي نيست..... جلوم خوب بودن....منم دوسشون دارم

اما best friendam... ازش بدم اومده

شايد اگه شما هم حرفايي كه من مي شنيدم رو ميشنيديد حتي دلتون نميخواست ريختشونو ببينيد

ولي من اينجوري نيستم

اصلا به روي خودم نياوردم...

نذاشتم رابطمون آخر سالي با دلخوري و قهر و ناراحتي شكراب بشه...

گفتم بذار هرچي ميخوان بگن خودشونو خالي كنن...

چرا دخترا اينجورين؟

به جاي اينكه هواي همديگه رو داشته باشن...

براي همينه دوس ندارم اخلاقم دخترونه باشه

نميخوام مثل اونا بشم....

نميخوام حسود باشم و هر چرندي كه به ذهم اومد به دوستم نسبت بدم...

فقط ايول به مرام آيدا و زهرا كه هروقت اون 3تا نشستن بدمو گفتن طرفداريمو كردن...

برام مهم نيست... دوسشون دارم و حلالشون كردم

الانم دلم براشون تنگ شده و دوس دارم توي همون جمع به ظاهر صميمي باشم

از تو خونه نشستن كلافه شدم!

همش 1 روزه!

ولي...

تا 2...3 هفته پيش روزشماري ميكردم 5 شنبه بشه تعطيل بشم...

اما حالا از هرچي تعطيليه بدم مياد...

خيلي خوبه بتوني گريه كني و سبك بشي

اين دقيقا كاريه كه من نميتونم انجامش بدم

هميشه ناراحتيامو ريختم تو خودم

از بچگي!

شايد بخاطر اين بود كه بيش از حد ميفهميدم!

عادت كردم....هيچ وقت نميتونم گريه كنم

اينجوري خيلي بدتره

ناراحتيات هميشه مي مونه

قدر اشكايي كه مي ريزيد رو بدونيد


همين...


سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391| 18:29 |به دستان توانمند شرور| |

سلااااااام

بابا چشاتون آپ به اين گندگيو نميبينه؟

هي همتون پرسيدين كو آپ كو آپ؟

مگه من آپ فروشم؟!!!

والا!!!

راسي من تا 27 خرداد امتحان دارم شرمنده اخلاق ورزشكاريتون ما نيستيم ديگه!

بشينيم حسابي خرخوني كنيم يه مدتي بريم رو فاز مثبت بودن 

خو تا بعد 27 خدافظ همگي

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391| 20:37 |به دستان توانمند شرور|

سیلام سیلام ۱۰۰ تا سیلام

دیگه یه جوری تقسیم کنین دعواتون نشه!!!

احوالتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راسی لینک تکونی انجام شد.

فقط این بار خبرتون میکنم دیگه از این خبرا نیییییییییییییی

گفته باشم!

خو چه کارا نه چیکارا کردین این چن وقته؟

راسی شكلك مكلك نميتونم بذارم سيستمم ريخته بهم

ما که بهمون خوش گذشت در حد تیم ملییییییییییییی

آخ آخ چی میخواستم بنویسم؟

اگه گفتی؟!!!

دیدی یادم رفت! د خو بچه کمتر ورجه وورجه کن یادم بیاد!!!

خب الان يام اومد!

اولا اينكه 5 شنبه ي 2هفته پيش قرار بود آپ كنم

ولي ياسي با خواهش و زور و التماس و اشك و آه و تهديد به خودكشي گفت

يا مياي تولدم يا ديگه نه من نه تو بيمعرفت نامرد!

هرجا برنامه ميذاريم ميريزي بهم اينجا رو نميتوني نياي

گفتم ببخشيد ما بايد از آقامون اجازه بگيريم!

كه همون موقع آقامون تشريف آوردن گفتن: جونم عزيزم كار من داشتي؟

من: اهههههه اينجوري با من حرف نزن بدم مياد! بعدم آره ميخواد برم تولد برم ديگه؟

گفت: بدون من؟

گفتم آره ديگه ميخوام مجردي برم خوش باشم

(بچه ها هركسي قضيه آقامونو نميدونه بگه تا براش بگم!)

گفت اي نامرد....اي بي وفا! برو ديگه دوستت ندارم!

گفتم: خب ياسي جون رضايت گرفته شد من ميام!

بچه ها عجب شبي شدا !

البته قبلش حسابي حرص خوردم تا رفتم 2تا پس گردني خوشكل زدم به ياسي!

قضيه از اين قرار بود كه بنده قبلشم كلاس زبان داشتم

ولي نبايد غيبت ميكردم گفتم خدايا من چيكار بكنم؟ اكه بدونين با چه وضعي رفتم كلاس!

هنوزم يادم ميفته خجالت ميكشم!!!!

فك كن موهاي پف كرده باز زير مقنعه! تا رفتم تو همه چشاشون 4 تا شد

سريع گفتم: به خدا ميخوام برم تولد اينجوري نيگام نكنين!

مردم تا كلاس تموم شدااااااااااااااااا

حالا جالبش اينجاس تا درو باز كرد اومد بگه سلام عزيييييييزم

ابراز احساسات كنه تق زدم پس كله ش!

مامانيم گفت: مريم اينا همكلاسياي توئن؟

گفتم: آره مامان ولي اينا زيادي بزرگ نيستن من زيادي كوچواوام!

ولي يكم بعدش كه عصبانيتم تخليه شد خيلي خوش گذشت!

زهرام كه تا منو ديده بلند بلند : واي فدايييييييييييييييي تووووووووووووووووووو چه جيگري شدي!

_: مرض! دختر نديده!

آهنگ كه نميذاشتيم زياد! دي جي آيدا برامون ميخوند!

ماشالا انقدرم قشنگ ميخونه اصلا حس از دست وپات ميره از بس ميخددي بهش!

ساعت 11 و نيم شب! مامانم اومده دنبالم نميذارن برم!

ميگم ولم كنين مگه من مثل شماها بيكارم!

خب اين از قضيه ي 5 شنبه

تو مسافرت اتفاق خاصي نيفتاد فقط يه بار خواهرم پدرمو درآورد!(ميبينين چقدر مظلوم واقع شدم اين چن وقته؟)

خيلي اذيتش كردم برا اينكه تلافي كنه يه نقشه ي شيطاني كشيد!

وقت ناهار بود ما رفتيم دستانمان را بشوريم وقتي برگشتيم اولين قاشقو كه به دهان برديم يهو عين اژدها آتش از دهانمان بيرون زد!

نامرد ميدونست من به غذاي تند حساسيت دارم كلي فلفل خالي كرده بود تو غذام!(بيا اسم فلفل ميارم عطسه ميكنم!)

قشنگ از سرم داشت بخار بلند ميشد!

نه هيچي نشدا !فقط 1 ساعت يخ رو زبونم گذاشته بودم!

منم برا تلافيش يه كاري كردم كه...بهتره نگم!!! ديييييي

بعدشم 1 شنبه كه رفتم مدرسهيوهو تموم معلما دورم كردن

كجا بودي تو دلمون برات تنگ شده بود (آره جون عمتون! هرروز من نيستم از خوشي بشكن ميزنيد كه كلاسه منظمه ها! )

روز معلمم كه ما بر خلاف كلاساي ديگه هيچ برنامه اي نداشتيم (خو با 3 تا امتحان كي ميتونه برنامه بريزه؟!!)

ولي 12 به بعد رفتيم تو حياط چون جلسه داشتن اين معلما

(از همينايي كه ميشينن توطئه ميكنن عليه شوهراي بدبختشون كه ترقه بندازن زير پاشون سكتشون بدن! به خدا خودم يه بار شنيدم!!)

ما هم طبق معمول معركه گرفته بوديم دور همديگه بزن و بكوب(مثلا گفتن ساكت باشين آبرو مدرسه حفظ بشه! )

كه يوهو كيانا يه پيشنهادي داد كه هيچ كدوممون خوشمون نيومد! آب بازي!

اصلا ما كه اهل اين حرفا نيستيم! فقط كل حياطو خيس كرديم

صدامون سر به فلك گذاشته بود!

همه هم من بيچاره ي مظلومو نشونه گرفته بودن دق دلياشونو خالي ميكردن!

منم نامردي نكردم شلنگ كشيدم همشونو بستم به آب!! يه حالي داد!

بعدشم معاونمون اومده ميگه: من از دست تو چيكار كنم؟

_: دعا به جون خدايي كه منو به شما هديه داد!(پرروئما نه؟)

حالا فك كنين وسط جلسه به اون رسمي! وسط تمام توطئه ها!

معلم شيميمون اومده بيرون ميگه منم بازي!!!!!!! بيا! دلمون خوشه معلم داريم!(البته من كه شخصا عاشق اين يكيم)

البته آخرش يه حادثه ي خطرناكم پيش اومد.....

يهو باد اومد سردم شد خفناك گفتم: آيدا اون سوئي شرتتو رد كن بياد

كه از اونجايي كه بچه هميشه 6و8ميزنه پرت كرد سمتم

منم داشتم با سپيد ميحرفيدم كه يهو سرمو برگردوندم زيپش محكم خورد تو چشمم!

ماشالا زيپم نبود كه! صد رحمت به ريل قطار!

حالا بچه اومده مثلا نگرانيشو ابراز كنه! :مريم ببخشيد به خدا حواسم نبود.....مريم خوبي؟ مريم كور نشي يه وقت...مريم چشاتو باز كن ببين مبيني؟ به خدا حواسم نبود ببخشيد!

از يه ور كلي دردم گرفته بود نميتونستم چشممو باز كنم از يه ور خندم گرفته بود !

_: اي زبونتو مار بزنه..حالا انقدر بگو تا كور بشما!

_:گمشو بابا حالا فك كرديم چيش شده گريه نكن پاش پاشو ديگه بسه!

_: مشنگ دارم باهات حرف ميزنم چشممو كه هنوز باز نكردم كه آي كيو از صدقه سري پرتاب قشنگ شما چشم اينجوري شده گريه كدومه !

_:اي راس ميگيا مريم چشتو باز كن ببين ميبيني؟ مريم .....

يعني آدم بشينه با موچين دونه دونه موهاي سرشو بكنه ولي گير آيدا نيفته!

بچه ها هركاري ميخواد بكنه....خوشاله....ناراحته همش ميگه مريم!

مسئله فيزيك داده بود بعد نميتونس حلش كنه بلند بلند(كلا ولومش ايين تر از 50 نمياد!) : واي مريمممممم واي مريمممممممم

همه زدن زير خنده!

سر زنگ ديني حسابي يوسفي رفته بود تو بحر توضيح و معنويات و اين چيزا يهو من برگشتم نيگا آيدا كردم برگشت نيگام كرد : مَيَيَيَيَيَيَييم

معلمه بيچاره موند چيكار كنه! ( ولي يه روز نباشتش اصلا مدرسه حال نميده )

بعدشم سر كلاس شيمي يهو ديدم سارا دستش زير چونشه همچين محو حرفاي دادور جون شده كه انگار داره براش فيلم رزيدنت تعريف ميكنه!

منم آنچنان زدم زير دستش كه بچه فرصت نكرد خودشو جمع و جور كنه با بيني پخش شد تو ميز!

البته دادور جون كه خيلي استقبال كرد از كارم! از خنده هاش معلوم بود ديگه!

بايد يكي به خودشم ميزدم بچه خيلي ذوق كرد!

ديشبم شب ضدحال بووووووووووود با 2تا پسر خالم (حميد و علي) رفتيم بيرون من نميدونم چرا آبم با حميد تو يه جوب نميره!

اون از اون دفعه كه تو چمران دستشو گذاشتم لاي در ماشين نيست و نابودش كردم اينم از اين بار كه انقدر ضدحالش زدم فك كنم افسردگي بگيره!

موقع شام نميدونم چه تيكه كلام مسخره اي افتاده سر زبونش دوباره گفتش آجيم هم يه جوابي بهش داد(يادم نمياد!)

تا اومدم بخندم غذا پريد تو گلوم فجيع افتادم رو سرفه!


حالا اينم نشسته بود كنار من ميخنديد ميگفت: مريم خفه شد! (كيو هم نشوندن كنار من! سيب زميني اون لحظه فايدش بيشتر بود برا من! خدا

ميگن مار از پونه بدش مياد مياد ميچسبه بهشا همينه!) آجيم گفت: خو

بزن پشتش خفه شد! بعد همچين يواششششش ميزنه انگار ميخواد خوابم كنه!

كه علي گفت: لالاييشم بگو! بابا محكم بزن رنگش كبود شده!

يكي محكم زد الحق نفسم بالا اومدا ولي محكم زدم تو سرش گفت

م: بار آخرت باشه ميزنيا! :ديييييييييييييييي

چيه؟ از رو نرفتي؟ از رو نري من از رو نميرما!


تا صبحم ميشينم شاهكارامو برات تعريف ميكنم!!

(خداييش اين چن وقته خرابكاري زياد كردم ولي نميشه نوشت! تو كه نميشيني بخوني!! من كه ميدونم!)

خو ديگه تو فاز امتحاناييم منم حالم گرفتس...توجه كردي زياد چرت و پرت نگفتم؟!!

تا يه مدت نسبتا طولاني مثلا تا فردا !! نيستم!

هههه

خو با اجازه/ بي اجازه مرخص ميشيم از خدمتتون....باي باي

چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391| 17:45 |به دستان توانمند شرور| |

 

پخخخخخخخخخ

سلااااااااااااااااااااام

آقا/ خانم /بچه دار/ خونه دار/ مغازه دار/ کلاهبردار/ ما شرمنده ی همگانیم برای غیبت طولانیمان!

چطو مطورین؟ خوبین؟ خوشین؟ خوش میذگره؟شکلکهای مژی جوووووونشکلکهای مژی جوووووونg

ای بابا نگو نگوووو....د میگم نگو!!!...

خیلی من اعصاب دارم؟!!!

ما که خفناک باید بریم پای درس و زندگی و بدبختی...

مسئولیت کمی نیس والا! ۲تا بچه ... خونه داری و درس خوندن کنار هم خیلی سخته!...شکلکهای مژی جوووووونSmilies Azardl (13)

خب به ادامه ی اخبار می پردازیم!65d6a5d6s

اول بگم شیراز حسابی بارونی بود حال همه ی مسافرا گرفته شد ههههه

۶ فروردین طی یه سانحه ی جاده ای بنده تشریف بردم سفر...

تو جاده برا چندمین بار که البته خیلی انگشت شمارن داشمون همرامون اومد

یعنی افتخار داد! یعنی بیچارمون کرد!14Sdasdasd

من که موهام سیخ شده بود از دستش! شکلکهای مژی جوووووونg

بچه م میخواست بخوابه جاش نمیشد33

پدر مارو در آورد

یا نیم تنش رو پای ما بود

یا وول میخورد هرچی دستمون بود میریخت13

البته نکته ی مهم اینجاس!(50)

من که شب قبلش هرچی گفتم ام پی تیری با سرعت ۱۰ نزن سرعتش کمه

نمیخونه گوش نکرد و زد و اخرشم نخوند اعصابم خورد بود(معتاد اهنگم)Mad Majidonline

یهویی تموم پوست تخمه هارو خالی کردم تو صورتش در کمال خونسردی توام با عصبانیت فرمودم:

یک بار دیگه وول خوردی چایی هم میریزم روت تا هضمش برات راحت تر بشه!شکلکهای مژی جوووووون63

داداشم داداشای قدیم!Image177

خواهرای کوچیکو رو سر میذاشتن! والا!(دی البته خواهرم خواهرای قدیما هه هه)A2d3

خلاصه تقریباااااا به سلامت رسیدیم به مقصد(من نمیدونم این اجی من چرا تا چشم مامانمو خواب میبینه

کیلومترو میبره رو ۱۷۰٬۱۸۰ تا!)شکلکهای مژی جوووووونg

اگه گفتیم رفتیم کجا؟ خانه ی پدری پدرم!

پیام های بازرگانی:

دین دین دین: خمیر دندون پونه چشمو نمی سوزونه

در نتیجه اورال بی بخرید!شکلکهای مژی جوووووون

روزای اول خفن حوصلم سر میرفت (43)New (6)

خو به من چه جمع دخترونه منم نمیتونستم سربه سر کسی بذارم اذیت کسی کنم(البته غیر از عمه ی گرامی)شکلکهای مژی جوووووون

ااعصابم خورد میشد

بچه ها بین خودمون باشه ها من یه کار خطرناکی کردمشکلکهای مژی جوووووون

نه ۲ تا!

یه بارش وقتی عمه  چایی ریخته بود داشت میاورد از پشت آنچنان پیش پایی گرفتم با مخ که

زمین خورد هیچی تموم چاییا هم ریخت ۴ تا استکان هم شکست!1dco2x0p1lilzhfpg1tq

یکم صورتشم....(زخم شد ههههه)25r30wi

بعدشم وقتی داشت برنجو....میگن چی؟ اهان آبکش میکرد آنچنان پخی کردم که ۳متر

پریدن هواش به کنار تموم برنجا برگشت توگازشون هههههه

قیافش اینجوری بود

بعدشم منو از اشپزخونه انداخت بیرون

والا میبینین چه زمونه ایه؟ من به این خوبی به این مظلومی! حالا اتفاقی

پاش گیر کرده پشت پای من به من چه؟

البته در مورد اون دومی هم خب اتفاقی شد من چشام ندید برنج دستشه ههههه

و عصر روز سوم!... که بنده در کمال نارضایتی از وضعیت موجودر در اتاق نشسته ایستاده بودم

داشتم میگفتم: فردا برگردیم....فردا برگردیم....دیروز دایی اس داد کنسرت فرزاد فرزین بوده خدایی سوختم!

میخوام برگردم!

یوهو دیدم بابام اومد گفت: بچه غرغرو بیا داییت و پسرخالت اومدن

من:هاااااااااان؟ عمرا....اصلا اینجا رو چه جوری بلد بودن؟شکلکهای مژی جوووووونg

مگه چن بار اومدن اینجا

مگه....شکلکهای مژی جوووووون

بابام:وای مریم مخمو خوردی خودت پاشو ببینشکلکهای مژی جوووووون

دیدم نه قضیه جدی است!

انچنان شتاب گرفتم اتاقو گرد و خاک برداشت!

بعدش دیدم اوخی داییم واساده داره به شهرام(پسرخالم) دست فرمون میده بیاد تو کوچه

منم یوهو ذوقیده شدم دوییییییییییییدم

داییم دیدم میدونستم چه نقشه ی شومی داره!(جا خالی!)

بنده هم دقیقا پیش بینی کردم از کدام جهت قصد انجام این عمل پلیدشو داره!

(سمت دیوار!)

منم نامردی نکردم سریع جهت عوضکردم....تا به خودش اومد محکم زدمش تو دیوار:((

نامرد داشتیم؟))

البته بیچاره دل و روده ش از حلقش زد بیرون !!!

داییم: ذوق کردنتم عین آدم نیس!

من: استقبالتم عین آدم نیس!

یوهو یکی از پشت یه پخ کرد ولی بنده در کمال خونسردی برگشتم گفتم:

قدیمی شد داداش...لوس بازی در نیار بیا تو(هه هه هه هه)

خولاصه از اون شب به بعد عشق و حال بودا

ای آتیش سوزوندم بیچاره داییم دیگه کلافه شده بود هههه(داداش محترمه هم همش خواب بود!

هی میگفتم بابا زمستون تموم شد هی نمی فهمید!!)

البته اینم بگم اتاق ما با داییم اینا با یه در از هم جدا میشد

صبح اول بنده اصلا کمبود خواب نداشتم بلند شدم

یوهو فکر شومی یه ذهنم رسید(فک کن ازاول صبح! خدا به داد برسه!)

یهویی محکم کوبیدم به در...: کمکککککک

تق توق اخ وای !

هم دخملا این ور چسبیدن به سقف هم پسرا اونور نفهمیدن چه جوری پریدن خبردار ایستادن هههه

(شبشم بلند بلند الکی میخندیدم نمیذاشتم بخوابن آخه! فلشر گوشیمو روشن میکردم....

اوضاعی بود خلاصه!!)شکلکهای مژی جوووووون

 

یه بارش رفتیم خونه ی عمه ی بابام تو این کوچه های قدیمیای خوشکلا بود

تاریکم بود....

البته تو خونه عین ادم نشستم مامانی تهدیدم کرده بود آبروشونو نبرم منم گفتم چسسسب!

اما برگشتن! برگشتن! برگشتن! برگشتم....برگشتی....برگشت!

زودی خدافظی کردم یخورده دور شدم سر یه پیچ وایسادم...

بقیه بروبچ شامل: داشم.دایی.شهرام.اجی.عمه!:مریم کو؟

خولاصه هی صداشون میومد نزدیک...نزدیک تر....نزدیک ترتر

تا سایشونو دیدم یوهو بیرون پریدم (یه صدای خنده ی وحشتناکی تو گوشیم دارم انقدر باحاله ههه)

گذاشتمش جیغ زدن دخترا از اونور جا خوردن و ترسیدن پسرای پرادعا هم از اون ور

یک حالی داد صدا هم اکو داشت انگار ۱۰۰ نفر داشتن میخندیدن هههههههه

راسیاتش دیگه جرئت نکردم سربه سر هیشکی بذارم!(غیر از شهرام ههه)

اخه همه بروبچم میخواستیم تو یه ماشین باشیم منو شهرام با هم جلو نشسته بودیم!

هرچی میگفت یا اظهار نظر میکرد سریع موهاشو میکشیدم میگفتم: تو ساکت!

بیچاره اخرش کچل میشه من که میدونم هههههه

فرداشم برا اینکه من یکم انرژی هسته ایمو تخلیه کنم رفتیم باغ

که هوا فوق فوق فوق سرد بوود منم هیچی نیاورده بودم عین ژله می لرزیدم!

دیگه اینجا مامانیم گفت بیا این پتو تا اتیش میدرستن بشین اینجا

خولاصه چشت روز بد نبینه

آتیشه روشن شد دیدم شهرام سرشو کرده تو آتیشه داره چوبارو جابه جا میکنه

نمیدونین با چه سرعتی دویدم نشستم کنارش یک عدد فوت محکم...

بعدش چی شد اگه گفتین؟ اتیشه شعله کشید خورد تو صورت شهرام هههه

سرشو یهو آورد بالا با چشای گرد شده نیگا کرد به من!

البته اینجا همه مردیده بودن از خئده که گفتم: داداش ابروت سوخته!

همینو گفتم منفجر شد!

گذاشت دنبالم!

هی میدویدم میگفتم نامرد نیا دیگه خسته شدمhttp://up.patoghu.com/images/vmud0qoleflq1ibmc2c.jpg

در اوج عصبانیت: من تورو آدمت میکنم مگه من همسن توام سربه سرم میذاری؟

من: سنی نه ولی از اون لحاظی که خودت میدونی کوچولوترم هستی ههههه

یخورده پیچ و تاب خوردم گمم کرد سریع از نردبون رفتم بالارو پشت بومش

تا اومد بیاد نردبونم کشیدم بالا بچم جا موند!

من: آخی نازی اشکال نداره گل گاو زبون بخور به اعصاب مثلث بشی!

شهرام:

تو که میای پایین که!

من: من؟ نه عمرا!!! انقدر جام خوبه!

(البته بدون هیچ گونه ترسی برگشتم پایین!)

اونم ساکت نموندا! برگشتن خیلی خسه بودم تو ماشین خوابیدمشکلکهای مژی جوووووونg اینم نامردی نکرد و

یه اهنگی که خوانندش بیشتر جیغ ویغ میکرد گذاشت صدا تخته!شکلکهای مژی جوووووون

 یه جوری پریدم که عضله ی گردنم گرفت!

البته بنده هم نامردی نکردم تو کوچه که در حال والیبال بازی بودیم ازعمد توپو انداختم خونه بغلی گفتم:

شهرام تو از همه دراز تری برو بیارش صاحابش نیس!

آخی بیچاره با چه وضعیتی رفت و اومد یادم نمیره هههههههشکلکهای مژی جوووووون

خو بابا کل کل زیاد بود میخوای بشینی همینجوری بخونی؟

من حوصلم سر رفت چه برسه به تو!

خو دیگه دوستان عزیز با من در نیفتید من در کمال خونسردی اعصاب ندارم!

دیگه دیگه درس فراوان دارم توقع زیادیه اگه بخواید همیشه بهتون بسرم!

۲۲ اردیبهشت و ۱۸ هم ازمون عمومی و تخصصی دارم خیلیم مهمه خیر سرم خیلیم خوندم!

همین دیگه کاری ندارین؟

راستی برید ادامه مطلب..نه هیچی نیست!

فقط تولده جان خودم ۲ تا عکس می نگری!

تولد مرجان خانومیهههههههههه

بدو برو

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامهــ مطلبـــ
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391| 11:48 |به دستان توانمند شرور| |


[-Design-]