(◐.̃◐)بیا تو اینجا پاتوق رفقای باحاله
every body repeat!!!
 

http://s2.picofile.com/file/7144315478/dokhmale_sharor_2.gif


 دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ | 12:44  | به دستان توانمند شرور |  

 

اینم سفره ی هفت سین ما

سال نوتون مبارک

امیدوارم سالی پر از اتفاق های جالب و قشنگ باشه و لباتون همیشه خندون باشه

 جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:6  | به دستان توانمند شرور |  

مریم خسته

مریم داغون

مریم خوابالود

مریم شکمو

مریم محبوس در خانه

مریم با زانو درد و کمردرد

مریم دلتنگ

مریم در رویای کافه گردی :(

مریم محتاج سفر

کل توصیفات من فعلا (:

شخص ایکسو یه هفته س ندیدم -_-

ایش لعنت به جبر و گسسته و شیمی که هیچوقت هیچی ازشون نفهمیدم

دلم واسه سازم تنگیده

ولی دل و دماغشو ندارم

خونه تکونیم به من چه!! مگه خرید عید کردم که خونه تکونی کنم!!!

اصن من یه گوشه نشستم سرم به کار خودمه، والا

اصن اینجام نمیام دیه

اصن شب بر همگی خوش

 شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:41  | به دستان توانمند شرور |  

سلام دوسه تان

امروز توی هر تقویمی یه روز خاصه واسم

همین ساعت

همین لحظه

این یکی از شیرین ترین خاطراتمه

ولی یاداوریش خیلی سخته

وقتی یادم میاد دوسال زحمتم سر چهارساعت هدر رفت 

امروز گریه امونم نمیده

جمعه 9 اسفند، اجرای گروه برزین، تالار احسان

پنج شنبه از ساعت دو اموزشگاه بودم تا هفت!!!

یعنی دیگه هممون به حال مرگ بودیم

سه شنبشم استاد اومده بود کارارو تحویل بگیره. استرس اون روز به کنار

استرس و خستگی روز قبل اجرا به کنار

وای pharaon رو دو هفته قبل اجرا دادن من بزنم!!

با اون سرعتا و پوزیشنای وحشتناک!!!

یادم نمیره! دو روز روزی هفت ساااعت!!! ساز زدم!!

کتفم حالت دررفتگی پیدا کرده بود!!! گردنم نابود شده بود

اصلا نمیتونستم بشینم!

ولی همه ی سختیا وقتی سه شنبه در حین زدنش استادم بهم گفت: افرین دختر ادامه بده . ایول

همش از یادم رفت

پنج شنبه که میخواستم برم خونه استاد سرپرستمون گفت مریم ساز نزنی امشبا!

مخصوصا pharaon رو نزن دستت خستتس فکر میکنی ریخته بهم اعصابت خرد میشه نزنیشا!

ولی اخر دلم طاقت نیاورد زدم، کثیف بود ملودیم. ریختم بهم. بهش اس دادم استاد خرابه

زنگم زد: چقد گفتم نزن ها؟!!! خراب نیست والا الان خسته ای چند ساعت یه ریز ساز زدی!!

برو فقط بخواب نبینم فردا استرس داشته باشیا!!

ههه!!! صبحش با اجیم رفتیم خرید عید! واسه اینکه استرس نگیرتم

مانتو خریدم:))

بعد رفتم تو راه گیتارمو از استادسرپرستمون گرفتم چون برام گلپیدور نصب کرده بود

رفتم خونه و لحظه شماری، ناهار، یکم استراحت و تمرکز

اماده شدم،  به فکر صندلیای بد و شیب ملایم استیج!

خلاصه از خونه رفتم بیرون

وقتی رسیدم رفتم بک استیج بچه ها جمع بودن خوش و بش کردیم ارامشمو پیدا کردیم

یه دور کارارو زدیم اوکی بود همش

استادا هم اومدن سر به سرمون گذاشتن 

چقد استاد سرپرستمون اذیتمون کرد!

و همشم تاکید کرد ساز نزنید ملودیا تو ذهنتون قاطی شه

تا دوتا ادم (ببخشیدا ولی هنوز اعصابم سرش خرده) بیشعور

نشستن ریتم زدنو ایمپروایز کردن! یه تیکه ملودیم قاطی شد!!

گریم گرفته بود! ده دقیقه مونده بود که صدامون کنن!!

رفتم تو راهرو نشستم همین که داشت اشکم سرازیر میشد استاد سرپرستمون دیدم دوید سمتم

بچه ها دیدن اومدن

چی شده چته

خلاصه استاد گفت دورشو خلوت کنید 

بهم گفت ببین تو درست میزنیش.‌حتی اگه حس کردی نمیتونی نزنش کسی نمیفهمه

فقط اروم باش هیچ‌اتفاقی نمیفته

البته دلم خنک شد چه دادیم سر اون دوتا عوضی زد! دیگه تا بریم رو استیج باهام حرف زد

خلاصه کارارو زدیم. سر اون تیکه ملودی از پایین سرشو به نشونه ی تایید تکون داد گفتم نباید ناامیدش کنم

اونو هم بدون غلط زدم. همه چی عالی بود . 

بعدش هممون خوشحال و راضی ... 

هیچوقت یادم نمیره... هرچند اخر گروه بد تموم شد ولی خب ... همون شب فراموش نشدنی بود

حیف...‌حیف که فقط شده خاطره... کل زحمتام بخاطر چهار ساعت هدر رفت...

اصلا هرچی پارسال سال عاااالی ای بود واسم

امسال مزخرف بود

خداکنه این روزای اخرش بی دردسر بگذره بره ...

همین دیگه :) خدافس شما

 شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:4  | به دستان توانمند شرور |  

یاهاها سلام

اینجانب مدتی اعصاب مصاب نداشتم

ینی بیشتر از همیشه نداشتم!!!

Lack of asab!!!!!

اینطوریا

اینطوری بودیم که اسی ( استاد فیزیکمون!!) و متی( استاد دیفمون)

گفتن پاشو برو سفر تو حالت خرابه

حالا من میگم اسی فک نکنین مسنه ها!!

اتفاقا خیلیم جوونه ولی از دست من پیر شده :))) الان دیگه رو به موته

از بس ۲۴ ساعت تو کلاس قبل کلاس بعد کلاس واتساپ وایبر اینا ازش سوال میپرسم

مثلا یه نومونه از کچل کردنا ای بود که جمعه کلاس گذاشته بود

بنده هم بعد ازمون تشریف بردم اونجا دیدم ای دل غافل جا هستو استاد نیس

سریع زنگیدم بهش

_الو سلام استاد ... هستم :\

_سلام بفرمایید

_ مگه ساعت ۱۲:۳۰ کلاس نذاشته بودین

_ چرا

_خب چرا نیومدین

_چون هنوز نیم نشده

_ چرا شده -_-

_ شما ساعتو نگاه کن سه دقیقه مونده

_ ینی سه دقیقه دیگه اینجایین

_اره منظورتون چیه؟!!!!

_هیچی فک کردم کنسل شده

_والا تو راهم

_:) باشه خب خدافظ

بنده بطور دقیق ساعت گرفتم هشت دقیقه دیر کرد

به محض ورود : 

_ سلام هشت دقیقه دیر کردید!!! -_-

خولاصه کلاسمونم گذشت اخر کلاس واس ساعت کلاس بعدی مشکل داشتیم

هی اسی میگف ۱۱:۳۰ بچه ها میگفتن ازمون دارن ۴۵ میرسن

یه نگا به من کرد گف عب نداره من که هشت دقیقه تاخیر دارم تقریبا با هم میرسیم

منو میگی ^_^ با مرضی کلی خندیدیم. 

حالا بذگریم

مام دو روزی رفتیم بوشهر لب دریا کیفیدیم 

بعدم واس خاطر دانشگاه اجیم رفتیم یزد خراب شده :\

حالم از این شهر بهم میخوره به دو دلیل

یک اینکه از بس رفتم از سر اجبار و غیر اجبار دیگه ععععققق

دوما فضا و فرهنگ مردمش خیلی بستس

تقریبا عین ۲۰ سال پیش شیرازه... اینطوری

و تموم ماجراها از اینجا شد

اولا اینکه اولندش خبری نبود

اما اخر شب وقتی برف گرفت منو پسر عمومو دختر عموم رفتیم بازی

البته من عممو هم خلاف میلش تو بازی راه دادم :))

ینی یه گوله برف ورداشتم رفتم تو خونه کوبوندم تو کمرش خخخخخ 

اصن از عید خوشم نمیاد -_-

چون شهرمون شلوغ میشه شیر تو شیر میشه خفناک

البته من که اتمام حجتمو کردم نه کسی میاد نه ما میریم :))) تموم ششششددد 

یه چن وقته رو مخ بابام کار میکنم ماشین عوض کنه -_- 

من سفر با ماشین جدید میرم عوض نکرد اصن سفر داخلی نمیرم :)) تهدید خوبی در نظر گرفتم

خب دیگه فعلا بریم فکر نون باشیم که خربزه .... یادم نمیاد!!!

( من چقد چهرم عوض شده!!! ربطی نداشا از ذهنم گذشت)

خدافس

پ.ن

ادمهایی هستند که دلبری نمیکنند

چیزی نمی گویند که ذوق کنی

ادمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند اما عاشقشان میشوی

ناخواسته دلت برایشان می رود

این ادمها فقط راست می گویند

راست می گویند با چاشنی مهر

لبخند می زنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند

لبخند می زنند چون لبخند جزئی از وجودشان است

لبخندشان مصنوعی و اجباری نیست

اینها ساده اند

حرف زدنشان

راه رفتنشان

نگاهشان

ادعا ندارند، بی الایشند،  پاک و مهربان

و چقدر دوست داشتنی اند این ادم های خاص بی نشانه!!!

( چقد این خصوصیات واسم اشناس!)

ٔ..........................................................................

 موفقیت یک شبه اتفاق نمی افتد

در واقع یک موفقیت پایدار به کار ، تلاش و زمان بسیاری نیاز دارد

درک خود را متوقف نکنید و با چالش های بین راه هرگز مأیوس نشوید

 

 چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 14:35  | به دستان توانمند شرور |  

سلام دوستان

هرچند ما ولتناینمونو پنج شنبه گرفتیم چون قرار بود خواهرم جمعه بره 

ولی نرفت 

اما ولنتاین امروز با بارون

با اهنگ فرانسوی hier encore محشره محشر

اما یکم دلم گرفته

هروقت بارون میاد و تو خونم همینطوری میشم

باید برم زیر بارون راه برم خیس بشم تا خوب بشم

خوب میشم ایشالا :))

راسی کادوهای ولنتاینم 

یه نیم ست نقره گیرم اومد مخصوص شغل ایندم! ینی کلید سل و نت چنگ بود 

خیلی خوشششکله و خیلیم برام باارزشه چون شخص ایکس بهم داد

یه مک استایلر هم از اجیم گرفتم

به اجیمم یه دستبند دادم که خیلی وقت بود میخواست سفارشش بده ولی من پیش دستی کردم

به شخص ایکسم یه ست کامل چرم دادم :)

همین

هپی ولنتاین

این اهنگو حتما گوش کنید (اصلیشو) معنیشم بخونید عالیه

منو که خیلی متحول کرد

فعلا

 

 شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 17:41  | به دستان توانمند شرور |  

از شیمی متنفرم -_-

 جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:3  | به دستان توانمند شرور |

ساعت گذاشتم ۶ صبح بیدار شم

بعد یه نیگا کردم دیدم زوده

خوابیدم چه خوابیدنی -_-

اصلا عجیب بود واسه اولین بار تو‌خواب بشدت استرس داشتم

تا حدی که از خواب پریدم 

اخر سر ۷:۳۰ بیدار شدم

خدا بخواد این چهار ماه هم زودتر بگذره بره دیگه غمی ندارم

بزنم برم سففففرررر تا اخر تابستون! عجب تابستونی بشه

خیلی حال میده

دقیقا از ۱ تیر رو برنامه ریختم تا هفته ی دوم شهریور :)

البته باید یه استراحت مالی به بابام بدم ولی هرچی فکرش میکنم خودم که آدم پول جمع کردن نیستم :)

یا واسه خودم خرید میکنم یا واسه بقیه کادو میخرم اینه که تا تابستون نمیکشه

ازززز بسسسس دست و دلبازم :)) چیه؟ خب هستم دیه

پس استراحت مالی بابامو موکول میکنیم به بعد تابستون -_-

فقط تموم شه.... نه راستی خوب تموم شه

اصلا به دلم افتاده این تابستون همه چی درست میشه

ایشالا که همینطوره

غر نوشت:

من با کل رستورانای شیراز مشکل دارم

منوهاشون کامل نیست :\

 دریایی دارن سنتی ندارن

کباب دارن فرنگی ندارن

ایتالیایی دارن فرانسوی ندارن

ای بابا!

 پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 9:26  | به دستان توانمند شرور |  

وای شد یه سال!

ولنتاین نزدیک است :)

پارسال که هیچی نخریده بودم ولی کادو گیرم اومد انقد خجالت کشیدم -_-

اما عوضش امسال به طور جانانه ای جبران محبتای عزیزای زندگیمو میکنم

وااااای ازمون عصری عاااااالی بود ینی :))

سه ساعت تا استاد برسه بی وقفه داشتیم میخندیدیم

عزیزان رشته ی ریاضی در جریان بهینه سازی و اهنگ تغییر هستند!

یکی از بهترین ازمونای عمرم بود!  به قول یکی از دوستان اصن وضی!

بهمن که تمومه... اسفند...

اخ اخ تولدم هست!

کلا ماها ۵ماه متوالی باید کادو بدیم -_- سختهههه

همین که فکر کنی وای چی بگیرما سخته

اخریش و کمرشکن ترینشم میشه خودم :)

امروزم روحیه یکیو‌ از سقوط نجات دادم

خدایا قربونت اینم بزن به حسابمون :)

الان یهویی همینجوری دلم میخواد بگم شکرت ممنونتم

واقعا پاداش کدوم کارم بود؟ یعنی واقعا ممنونتم عاشششقتم

خودت خوب میدونی این نمیتونه یه اتفاق عادی باشه

این یه پاداش بزرگه واسه من! امشب واسه هزارمین بار به این نتیجه رسیدم

مرسی مرسی 

 سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 22:21  | به دستان توانمند شرور |  

هنوز خواهر به خوبی خودم ندیدم -_-

چیه؟ خب خیلی خوبم!

دلم واسه آموزشگاه تنگ شده!

میخوام برررررممممممم

حالا این هفته یا هفته ی دیگه یه سر میزنم

وای چقد خوب شد شماره هام عوض شد

گوشیم نفس کشید :)

حوصله حرف زدن ندارم

به قول شخص ایکس دچار اختلال روانی که بودم بدتر شدم 

البته اون همیشه از این لطفا به من خیلی داشته :)

یه چند وقته نمیدونم چرا حس میکنم فیسم عوض شده

حتی نسبت به تابستون! ینی در این حد!

تا بیشتر به حقیقت حرف شخص ایکس پی نبردین ( بیخود میکنین -_- ) من برم

نه اینم بگم بعد میرم

چن وقت پیش بود رفتم دکتر

چن وقت بود کم خونیم حاد شده بود ضعف و اصن وضی حالم خیلی بد بود

بعد خب کم خونی رو اعصابم اثر میذاره

دکتره گفت مطمئنی عامل اصلیش اعصابت نیس؟

ینی اینم فهمید -_-

هیچی دیگه مدتیه منو بستن به امپول و قرص

الان بهترما خوبم بخدا :))))

همین هو ع نایس دریم

 دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 0:30  | به دستان توانمند شرور |